تبليغاتX
":.×نارنجی×.:"



















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


":.×نارنجی×.:"

 

شنبه     17/1/87            جمعه     23/1/87

 

 

با استاد عشقولی که خصوصی داشتیم.4 نفر بودیم!زبان فارسی!بسیار بسیار بسیار خوش گذشت!فوق العاده ماه تشریف دارن ایشون!

 

 

4 ساعت فیزیک دبیر قشنگ دودر شد و باعث خرکیفی اینجانب گردید!

 

 

آه خدای من همه اس ام اس ها میره غیر از این یکی که باید میرفت!عجب شانسی!

 

 

من نمیدونم این موقرمزی عقده چی چی داره اینجوریه؟!

 

 

خیلی رو دارین به خدا خودتون شر به پا میکنین بعد انتظار دارین آدم هوچی نگه؟!خوشم میاد بابایی این دفعه حالیتون کرد!آخ که اون شب چه کیفی داد با اینکه من اونجا نبودم!پس لرزه هاشم شده باعث خندیدن من!

 

 

بیچاره عمو بزرگه!بعد از یک هفته بیحالی و دکتر و بیمارستان و ............تازه فهمیدن سکته مغزی بوده و البته رد کرده!کاش دست و پاش از بی حسی دربیاد که فوق العاده حالمون گرفتس!کاش زود خوب بشی!کاش شما ها ..........هم یکم میفهمیدن و بهش سرمیزدین!

 

 

دایی جان کوچیکه فرمودن مامانی خانوم نباید بیان خونه ما.اونم به خاطر اینکه من کنکور دارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

نمیدونی وقتی فیلم تولدم را میدیدم با اون کارهای قشنگ و بچگونت چه جوری دلم واست تنگ شد!دلم میخواست گوشی را برمیداشتم و بهت میزنگولیدم و باهات حرف میزدم....اما حیف که نمیشد!به خاطر اینا نمیشه!فقط چندماه دیگه میخوام تا بتونم خودم تصمیم بگیرم و کاری به کسی نداشته باشم!کاش بازم تو آزمونای قلم چی میدیدمت!

 

 

اولین آزمون جامع هم تمومید!همه درسها را که تموم نکرده بودم ولی خب میشه گفت خوب دادم!

 

 

دیگه چیزی مونده؟!

 

 

آهان ستاره بسیار بسیار شیرین شده!

 

 

 

نگو که دوستم داری       نگو واست میمیرم

 

 این تیکه هم به سفارش ندا جونم:کاسه کوزتو جمع کن برو از این خونه امشب کاسه کوزتو جمع کن برو که به خون تو تشنم

 

!!!

 

 

بعدا نوشت:تازه یادم افتاد!فردا تولد استاد عشقولیییییییییییییییه!آخییییی تولدش مبارک!

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت5:44توسط نارنجی | |

 

شنبه     10/1/1387        تا   جمعه    16/1/1387

 

 

بعد از اون همه درس و اون همه آزمون افتضاح یکم توی درس خوندن تنبل شدم!مامان اینا هم که مهمونیاشون تموم شده بود توی خونه بودن و از اونجایی که دایی خان مرتبا حوصلشون سر میرفت در نتیجه اینجا بودن!خوب وقتی همه دور هم باشن مسلما نمیشه درس خوند دیگه!

 

 

دوشنبه در باغ بدی نبود!اصولا من از دست نسرین و شوهرش زود بدم میاد!اصلا مهم نیست که حالا باغ اوناست و نمیدونم مهمونی کرده و از این چیزا.....!از روز اول عید هوچکی را ندیده بودم بعد یوهو همه را با هم دیدم!!!!!

 

 

 

روز سیزدهم هم تا عصر یکمی درس خوندم و بعد هم بازم رفتم باغ!البته اون موقع بسیار بسیار خندیدیم و مسخره بازی درآوردیم!میشه گفت بد نبود!

 

 

روز اول مدرسه چقدر سخت بود اونم منی که هرروز تا 9 و 10 خواب بودم!

 

 

بیچاره استاد گسستمون یه سینی چایی داغ ریخته بود روی کمرشون و کاملا سوخته بود!تا گفت بسیار بسیار ناراحت شدیم!

 

 

مرد هزار چهره را خیلی دوست داشتم و قشنگ تموم شد!اما حیف بود اونم به خاطر این همه سا*نسوری که داشت!نشانی هم قشنگ بود!نمیدونم چرا هرچی فیلم توی عید دیم هی پاش گریه کردم!

 

 

روز 13 تازه دیدم که اصفهان جنگ نوروزی داره با رشید اینا!روز 14 فهمیدم که پسرعمه هم به عنوان خواننده بوده!شب که رفتم فهمیدم تا 12 بوده و تموم شده بود!!!!!

 

 

ظهر 4شنبه که با،بابا داشتیم برمیگشتیم ییهو دیدم پسرعمه خان از جلو با ماشین اومدن رد شدن!اینقدر بلند گفتم بابا وحید را ببین که وحید از توی ماشینش برگشت نگاه کرد!خوب فاصله کم بود!

 

 

یه نفر را که خیلی وقت بود ندیده بود و نمیدیدمش هم بهتر بود را دیدم!با فاصله یک متر!اما اون منو ندید!چه حالی داشتم تا 1 ساعت بعد!

 

 

یه آزمون نسبتا خوب دادم!میگم من هروقت درس نخونم آزمون بهتر میشه ها!!!!!

 

 

جمعه تولد دایی کوچیکه بود که به خاطر تولدشون بردنمون بیرون!دوست دارم زودتر بفهمم دوست جونشون چی واسشون میخرن!

 

 

دوران طلایی هم تموم شد!امروز پشتیبانمون میگفت 80 روز دیگه تا کنکور مونده و اون کسی که درس بخون عین 80 روز در دور دنیا میتونه یه رتبه خوب بیاره!

 

 

یکی از بچه های تیزهوشان اصفهان به دلیل اینکه توی یکی از آزمونا تقریبا 1000 تا افت تراز داشته خودش را از بالای ساختمون پرت میکنه پایین و در نتیجه به دیار باقی سفر میکنه!آیا واقعا ارزش داره این کنکور؟؟؟اونم به خاطر اینکه یه بار نتیجه کنکور آزمایشیش بد بوده؟!

 

 

 

!!

 

+نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت15:45توسط نارنجی | |

 

شنبه   3/1/87          تا     جمعه    9/1/87

 

 

هیچی دیگه بهش میگن دوران طلایی!در نتیجه نه اینکه فامیلی را دیدم نه اینکه جایی رفتم نه اینکه کسی اومد!روزی هم که خونمون مهمونی بود بنده خونه مامانی اینا داشتم درس میخوندم!جالبه نتیجش هم اینکه یه آزمون بد، افتضاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااح!چه ضدحالی بود!من نمیدونم این خانوم مدیر منطقه چی نطق کردن من قول میدم اگه روزی 10 تا 12 ساعت درس بخونین مطمئننا 1000 تا افزایش تراز دارین.میشه بگین کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!اون موقع که کم میخوندم خیلی بهتر از الانم بود!پس فردا هم که قبول نمیشم همه میگن وایییی دیدی کسی یک سال ندیدش آخرشم هیچ جا قبول نشد!واقعنا..................................................

 

 

مردشور این زندگی کوفتی را ببرن!کاش این 3 ماه هم تموم بشه که حوصلم داره سر میره!همه زندگیم را توی این یک سال نابود کردم فقط به خاطر اینکه کنکور دارم!این از وضعیت داغون روحیم و اونم از وضعیت جسمیم که داره واقعا ذره ذره نابود میشه!مطمئنم تا 10 سال باید تاوان این یک سالی که آخرشم هیچی به هیچیه را بدم!دنبال معجزه نیستم فقط دلم میخواد اینقدری که دارم میخونم لااقل یکم نتیجش را بگیرم!!!!!!!!!

 

 

 

مجنون*لیلی  را دیدم!خیلی خیلی خوشگل و عشقولانه بود!دوست داشتم!تقریبا همه خوشگلا توش بازی میکردن!

 

 

سریال های امسال بدی نیست!مخصوصا نشانی و مردهزارچهره!اصولا کارهای   مدیر*ی    هرچی باشه دوست میدارم!صدای برزو ارجمند هم که خیلی خیلی قشنگه!وییییییییی چقدر دوسش دارم!

 

 

مردان آهنین هم میبینم!من چون حتما باید تلویزیون روشن باشه تا بتونم درس بخونم واسه همین همه برنامه ها را میبینم!مردان آهنین فقط حمید قرائی نازه!دیدی چه توپولیه و موهاشو چه جوری فشن میزنی؟؟؟!چه ناز!

 

 

 

کاش نرفته بودم خونشون!به بابام احترام گذاشتم و بعد از 6 ماه رفتم انتظار داشتم اونا هم لااقل همینقدر شعور را داشته باشه و به بابام احترام بزارن!حالا ببینین چه آتیشی به پا میکنم!

 

 

چقدر خاله جون نصیحت میکنه!تنها کسی که دیدمش!خبر نداره من کجای این راهم!اگه بگم عقب تر از اول راه،دروغ نگفتم!هرباری که زنگ میزنه کلی حرف میزنه!موفق باشی،اینجوری بخون،اونجوری بخون و اله و بله و جیمبله!

 

 

به خدا نه دنبال شریفم نه دانشگاه  تهران!نه دیگه دنبال معماری!همینجا یه چیزی قبول بشم بسه(چقدر در رسیدن به آرزوهام مسمم هستم من!)

 

 

دلم هوای چادگون کرده!مخصوصا حالا که نسیم اونجاست!ولی متاسفانه اصلا نمیشه بریم!

 

 

دوشنبه شب همه توی باغ دعوتن و به ناچار  باید منم برم!امسال هوچکی را ندیدم اما یوهو همشون را با هم میبینم!چقدر بد و افتضاح!

 

 

این چه حسی من پیدا کردم؟!

 

 

عجب بارون خاکی اومدا...!همه زمین و آسمون و در و دیوار و کوچه و باغچه و .... از خاک قرمز شده بود!واقعا چقدر خاک از آسمون اومده بود!

 

 

«حتی حرفای نگفتت    مثل دزدیدن راز  ِ»

 

!!

 

 

 

+نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت1:40توسط نارنجی | |

 

HAPPY NEW YEAR

 

 

 

 

 

پنجشنبه           1/1/1387

 

عید همتون مبارک!بعد از سال تحویل زن عمو زنگولید و دعوتم کرد!!خونه زن عمو!ستاره!تلویزیون!تولد داداش رضا بود!تولدش مبارک!خونه مامان بابا!شب هم که اون شیرین کاری را انجام دادم!بابا اومد دنبالم بریم خونه مامانی اینا که حواسم نبود و در سالن را زدم بهم و از اون طرف هم کلید توی در بود!درنتیجه هیچ کسی دیگه نمیتونست وارد خونه بشه!دیگه کلی اعصاب خودم و بابا بهم ریخت!در خونه را زدیم بهم و رفتیم!اونجا که رسیدم کلی گریه کردم!بابایی کلی ترسید!خاله جونم اینا اومدن!بدکی نبود!ولی حالم خیلی بد بود!سرما هم خورده بودم!اونجا هم فقط بحث زن دادن آرشی بود!نسرین هم فضول همه ها!خوب زنش بده چه گیری هردفعه میدی هیچ کتریم بلد نیستی!شب شوهرخاله اومدن و با پیچ گوشتی درخونه را باز کردن!خداراشکر!بخیر گذشت!اینم از روز اول عیدمون که یعنی مثلا تعطیلیمون بود!

 

 

جمعه

 

یه سرماخوردگی بسیار بسیار وحشتناک!همش تو خونه!یکم درس!

 

 

 

 

 

 

پ.ن1:هرچی خدا بخواد همون میشه!امیدوارم به قبولی!

 

 

پ.ن2:کاش میشد خونه اینا نرم!اما خوب بابا گناه داره!

 

 

پ.ن3:امیدوارم جواب آزمایش چیزی نباشه که اصلا حوصله ندارم!

 

 

پ.ن4:عجب سرماخوردگی!اونم روز اول عید!

 

 

پ.ن5:.........فعلا همین!!!

 

 

موفق باشین

 

 

لیلا

 

+نوشته شده در جمعه دوم فروردین 1387ساعت0:34توسط نارنجی | |