تبليغاتX
":.×نارنجی×.:"



















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


":.×نارنجی×.:"

 

شنبه

 

ع ی د ف ط ر!من که فقط درس میخوندم!ستاره هم که نبود!

 

 

یکشنبه

 

تا ساعت 5 مدرسه!فیزیک!زبان!هندسه!یکم بیکار بودیم با حسنی خان و خانم مدیر و بچه ها فقط جیغ ویغ میکردیم!بیچاره حسنی خان التماس میکردن که ما از دفتر بریم بیرون!یه مدیر پایه ای داریم!مااااااه!درس!شب ستاره اومدش!ویییییییییی که چقدر دلم واسش تنگولیده بود!

 

 

دوشنبه

 

رفتم کانون!پشتیبانم تا کارنامم را دیده میگه تقلب که نکردی؟میگم نه!میگه مطمئنی؟؟؟؟!!!!!!بعدش میگه من فکر نمیکردم تو درست خوب باشه و یه حساب دیگه روی تو میکردم و .........!بی شعور فکر کرده من بچه خنگم!خودت خنگی!حالا بهت ثابت میکنم!آخه من چقدر بگم من دوم و سوم هیچی بلد نیستم؟!آخه وقتی درس نمیخوندم چه جوری  انتظار داشتین آزمونم را خوب بدم؟!خوب حالا که همش را دارم میخونم معلومه آزمونم بالا میشه!مطمئن باش یه جایی حالت را میگیرم تا تو باشی دیگه به من نگی تقلب کردی!عوضی!فیزیک!اینقدر استادم از من تعریف کرده که همه واسم دست گرفتن!

 

 

سه شنبه

 

ادبیات!فیزیک!داشتیم توی کلاس تست میزدیم که یه تست داد استادمون و گفت هرکسی حلش کنه میفهمم خیلی خوب درس را یاد گرفته و کلا فیزیکش خیلی خوبه و .....!به نظر من که تستش آسون بود!وقتی که حل کردم و جوابش را دادم به استادمون گفت قبلا نمونش را حل کرده بودی؟!گفتم نه!گفت خیلی عالییییییی بود و تو یه جورایی مُخِت(مغزت)فیزیکیه!حالا خودت بفهم که چه جوری بهم میگن خرخون و واسم دست گرفتن!مهسا و سپیده!آرشی!

 

 

چهارشنبه

 

دیفرانسیل!هندسه!درس!درس!ستاره!

 

 

پنجشنبه

 

دیفرانسیل!هندسه!درس!بیرون!

 

 

جمعه

 

درس!ستاره که عکس خودش را توی قاب دیده بود تا یک ساعت نگاش میکرد و میگفت نی نی!اولین باری بود که این کلمه را به زبونش میوورد!البته به غیر از(رفت.کیه؟مامان.بابا.به به)گوگولی من!شب نسرین اینا خونه خاله بودن!

 

 

 

 

پ.ن1:قبول میشم!

 

 

پ.ن2:چقدر خواب تست فیزیک و ریاضی ببینم؟!دلم یه خواب آروم میخواد!

 

 

پ.ن3:طبق آخرین اطلاعات رسیده پسرخاله جان حسابی دارن خرخونی میکنن!

 

 

پ.ن4:هفتاد سال عبادت یک شب به باد میره!!!!!!!!!!!

 

 

پ.ن۵:وییییییییییییییییی چارخونه!شنبه!

 

 

موفق باشین

 

لیلا

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت15:56توسط نارنجی | |

 

جمعه

 

درس!همین!

 

 

شنبه

 

شیمی!دینی!جناب حسنی خان یه تست فیزیک پیش دانشگاهی گرفتن که شدم 91%!یه سوال غلط داشتم که اونم بی دقتی بود!شب خونه وحید اینا!آخ که چقدر دلم واسشون تنگ شده بود!درس!

 

 

یکشنبه

 

فیزیک!دو ساعت الافی رفتم و بازم کلی خرت و پرت خریدم!آخر جلف گیریه ها!زبان!درس!

 

 

دوشنبه

 

تست فیزیک پایه!بالاترین نمره کلاس شدم 95%!همه بچه ها هم در حدود 60،70% بودن!استادمون کیف کرده بود!فعلا شدم شاگرد خرخون مدرسه!افطار علی اینا اینجا بودن!چقدر بد!مامانی و بابایی هم بالا بودن!درسا چقدر ناز شده بود!

 

 

سه شنبه

 

فیزیک!هرچی سوال سخت از من میپرسه!ای بابا!همه هم بهم میگن خرخون!آخه من کجام به خرخونا میخوره؟!ادبیات!گفت امتحان میگیرم ولی نمرش هیچ تاثیری نداره!راست میگفت!اما بچه ها گوش نکردن و تقلب کردن!اینقدر عصبانی شد از دستمون که هرچی بد و بیراه بود بهمون گفت!

 

 

چهارشنبه

 

دیفرانسیل!هندسه!خیلییییییییییییییییییییییی استادمون باحاله!درس!

 

 

پنجشنبه

 

دیفرانسیل!هندسه!درس!ستاره اینا و خاله جونم و خاله(مامان عشقی)خاله زری اینا همشون رفتن مشهد!چقدر بد شد ما نتونستیم بریم!مطمئنم خیلی خیلی خوش میگذشت!یه دوری زدیم!

 

 

جمعه

 

آزمون!گل کاشتم!ای وووووووووول!بعد از یه هفته اونم به خاطر کارنامم انلاین شدم و سیستمم را روشن کردم!هنوزم خودم باورم نمیشه که یک هفته پای کامپیوترم ننشسته باشم!!!!اما این سایت لعنتی مجبورم کرد تا شب هی انلاین بشم!قاطی کردم!

 

 

 

 

پ.ن1:من قبول میشم!

 

 

پ.ن2:چه با معرفتینا!

 

 

پ.ن3:عید فطر مبارک!

 

 

پ.ن4:حس میکنم دیوونه شدم!توی خواب هم تست ریاضی میزنم!!!!!!!!!!!اگه مامانم بیاد و بیدارم کنه کلی عصبی میشم و هی میگم ولم کن وسط تست زدن اومدی با من حرف میزنی!!!!!!!!!!!فکر نمیکنی دیوونه شدم؟!!!!

 

 

پ.ن5:چقدر اینترنت بی روح شده!

 

 

پ.ن۶:من اهل نفرین نبودم چه برسه که تو باشی!

 

 

 موفق باشین

 

لیلا

 

+نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت23:28توسط نارنجی | |

جمعه     6/7/86

 

مثل همیشه آزمون!خوب شد!یکم اومدم بالا!اگه همینجوری برم بالا و پایین نیام اون موقعس که دیگه.....!یوهووووووووو!مامانی و خاله و الهام اینا افطار اینجا بودن!منم سر و سنگین!بعد هم نسرین اومد!طبق معمول اومدم لباس بپوشم اندازم نبود(حالا من چیکار کنم؟)تا اخر شب هم نشستن!نمیفهمن من درس دارم؟خوب چیکار کنم توی اتاق خودم نمیتونم درس بخونم؟!پسر خودش توی خونه داره درس مخونه اومدم اینجا منو از درس میندازه!

 

 

شنبه

 

شیمی!دینی!عربی!خدا را شکر عربیمون تموم شد!کانون!کلی حرفیدم!اون رشته ای که من میخوام واسه اصفهان چون اصفهانیم رتبه 3 رقمی میخواد ولی اگه بخوام برم تهران تا 3000 یا 4000 هم میگیره!کلی اطلاعات از م ه ر ن و ش!خوشم میاد اجازه نمیدن! درس!شب هم تنها بودم و داشتم با مریم حرف میزدم که یوهو دیدم یه مارمولک اومد وسط اتاق!همینجور جیغ میکشیدم!خالم را صدا کردم اونم میترسید و شوهرشم نبود!اون یکی همسایه هم شوهرش نبود!منم اومدم در خونه ایستادم تا یکی بیاد و مواظبم بودم که نره گم بشه و نتونیم پیداش کنیم و بکشیمش!آخرش هم خودش رفت زیر یه دمپایی!دوست بابام اومد در خونه اومدم بگم اگه میشه بیاین بکشنیش ولی خجالت کشیدم(رودرواسی نداریم باهاشا ولی زشت بود)بالاخره همسایمون اومدش و اومد کشتش!جالبه خودش که رفته بود زیر دمپایی مرده بود!!!!

 

 

یکشنبه

 

فیزیک!فیزیک!از دست این حسنی!بعدشم 2:30 بیکاری داشتیم تا استاد زبانمون تشریف بیارن(استاد دانشگاهه و کلاس داشت نمیتونست زودتر بیاد)با دو تا بچه ها پا شدیم و رفتیم بیرون!مدرسمون جاش باحال!رفتم و کلی چیزای خوشمل خوشمل خریدم!یه دستبند نارنجی توپ توپی خیلی بزرگ و یه چندتا دستبند دیگه!خیلی خوشگلن!زبان!خونه!درس!با دوست جون نانازی هم بعد از 1 ماه حرفیدم!چه چیزایی که نگفت!آخه آدم تا چه حد میتونه آشغال باشه که یه همچین کاری با اینا بکنه؟!اصلا از کجا میفهمه؟!احیا هم نتونستم برم!من میخواستم برم!خوابم برد و توی تلویزیون هم نتونستم ببینم!

 

دوشنبه

 

بعد از 3 روز،صبح کامپیوتر را روشن کردم!خودم هم باورم نمیشد که بتونم 3 روز پای کامپیوترم نشینم!کلاس فیزیک!بیمارستان واسه عمو!درس!

 

 

سه شنبه

 

فیزیک!ادبیات!استاد عشقولی!ویییییی!چنان واست عشق را معنی میکنه که مات و مبهوت میمونی!درس!خواب!احیا!من و شوهرخاله و دایی!خدای من چه لحظه هایی بود!الهی الاعف!الهی الاعف!وقتی که گفت یا حسین انگار زلزله شد زلزله!الهی الاعف!خدایا خودت ببخشمون!

 

 

چهارشنبه

 

تا ظهر خواب!درس!خاله جونم اومد اینجا!دلم حسابی واسش تنگولیده بود!داشت کارامون میشد که باهاشون بریم مشهد ولی زدم زیرش!نمیتونم 10 روز از کلاسام عقب بیوفتم!بلیط هواپیما هم نیست!حالم خوب نیست!اصلا هم خوب نیست!نزدیک افطار نتونستم کامپیوتر را روشن نکنم!حالم خوب نیست واسه همین روشنش کردم تا افطار بشه!یعنی میتونم فردا روزه بگیرم؟!حس تایپ کردن هم ندارم!درس!

 

 

پنجشنبه

 

دیفرانسیل!هندسه!ظهر توی دفتر مدرسه بودیم بعد دیدیم یه دختر اومد ثبت نام واسه مدرسه!البته یکم با بقیه فرق داشت!اونم این بود که با شوهرش اومده بود واسه ثبت نام پیش دانشگاهی!!!!!!!!!!!!!!رفتم یه جایی مشاوره!به هیچ دردی نخورد!خودم بهتر از اون بلدم برنامه ریزی کنم!فقط پولام را ریختم توی چاه!درس!

 

 

 

 

پ.ن1:قبول میشم!

 

 

پ.ن2:لیلا گوش بده ببین چی میگم داری کم کاری میکنی!خیلیییییییی هم کم کاری میکنی!

 

 

پ.ن3:دفتر ریاضی دوم دبیرستان>>>>میخوام که جادوت بکنم همیشه پیشم بمونی!

 

 

پ.ن4:بچه ها تورو خدا بگین واقیعت داره که واسه عید فطر میخوان 3 روز تعطیل کنن؟!!!!تو رو خدا واسم خیلی مهم و ضروری!

 

پ.ن5:دلم یه کانگورو میخواد که هرجا میخوام برم بشینم توی کیسش و هی بپرم بالا و پایین!فکر کن!!!!!تازه به بابام هم گفتم باید واسم بخری!

 

 

موفق باشین

 

 

لیلا

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت23:52توسط نارنجی | |

شنبه      31/6/86

 

درس!3 ساعت کلاس عربی!زجرآوره!تولد مامان!سپیده!درس!وییییییی مامان تلفن به عمه!وحید!چقدر دلم واسشون تنگیده!

 

 

یکشنبه

 

اول مهر!مدرسه!3 ساعت فیزیک با حسنی!دوباره میخواد از اول درس بده!همونایی که توی تابستون درس داده!اه مگه ما الافیم؟! خوب بود!ستاره!اینقدر بی حس بودم که تا افطار خوابیدم!درس!مصاحبه ا ح م د ی ن ژ ا د را با یکی از گزارشگرای شبکه های آ م ر ی ک ا ی ی نشون میداد!خدای من!چقدر حرف ب ی خ و د  و   د ر ی و ر ی!چقدر به خود مجری اهانت کرد!شرم آور!شرم آور!

 

 

دوشنبه

 

تعطیل بودیم!تا ظهر که حالم خوب نبود!درس!خیلی کم خوندم!کلی با همسایه ها جلسه گرفتیم!کیف داد!

 

 

سه شنبه

 

بازم فیزیک!استاد ادبیات گوگولی!لحظه ای نبود که نخندیم!این دفعه به من گیر داده بود!میگفت مثلا لیلا و پسرخالش همدیگه را دوست دارن بعد دعواشون میشه و دفعه بعدی که میخوان همدیگه را ببینن لیلا واسش یه ماشین اسباب بازی و اونم واسه لیلا یه عروسک پشمالو خریده!خودم که تا تونستم خندیدم!بچه ها همینطور!ماشالله استادمون از متلک پروندن و مزه ریختن کم نمیاره!همه هم دوسش دارن!غیر ممکن که یکی ازش بدش بیاد!البته این مثال هایی هم که روی من و بقیه بچه ها زد گوشه هایی از درس شیرین ادبیات بود!خانومش را هم دیدیم!هممون مشتاق دیدن همسر گرامی ایشون بودیم که بالاخره زیارتشون کردیم!زیارت قبول!بازم فیزیک!شیمی بود ولی حسنی ازش گرفت!درس!ستاره!عکساش را از آتلیه گرفته بودن!ماه شده بود جیگرم!درس!

 

 

چهارشنبه

 

2 ساعت هندسه!همین!کانون!خونه!یکمی هم درس!عصری هم رفتم موهام رو خوشملش کنم به خانومه هم گفتم خواهشن زیاد کوتاه نشه!به اندازه یه وجب که این یه وجب هم زیاد تغییری توی اندازه ی موهای من نداشت!خوب شد گفتم یکم که وقتی میام خونه ببینم به زور بسته میشه!همه آ ر ا ی ش گ ر ا همینطورن!بعدشم کلی جینگلی مستون کردم که بریم خونه خاله جان که اومدم لباس بپوشم......!چشمتون روز بد نبینه!همه لباسام توی تنم داشتن م ن ف ج ر میشدن!هیچ کدومشون اندازم نبود!یعنی من اینقدر چاق شدم توی این سه ماه؟!تازه حس میکنم مانتوی مدرسه که تیر گرفتم تا یک ماه دیگه هم به زور توی تنم بره!جالبه فقط 3 ماه درس خوندن و نشستن و کم تحرک بودن و خوردن بوده!فکر کنم تا موقع کنکور دیگه از در اتاق هم رد نشم !!!!!!!!!خدایا ارث دیگه نبود به من و خونوادم بدی؟!اشکال نداره.بازم شکرت!بالاخره یه چیزی پوشیدم و رفتم!هرسال که این مهمونی تموم میشه منتظر سال بعدشم!رفتیم خونه خاله جونم!اول که وسط اتاق ایستاده بودم بعدش آرشی اومده میگه ااا سلام چطوری؟خوبی؟حالت خوبه؟منم گفتم سلام ممنون شما خوبی؟!بعد برای اینکه میخواد چرت بگه ها میگه من میگم یکی وسط اتاقه ها نگو تویی!!حالا که چی؟!بیمزه! فرناز!نوشین!زری جونم!اه نازیلا نیومد!هنوز تو خماری دیدنشم!واقعا مهمه!فرنازی ن غ م ه گ ش ا ی ش!چیزای جالبی گفت!عکس هادی و خانومش!خودش بی ریخت شده بود ولی خانومش ناز بود!خوش گذشت!خوب بود!شب هم همه رفته بودن ولی ما همچنان اونجا بودیم!دیگه به غرغر افتادم!به شوهرخاله جان میفرمودم لطفا بیان برین بچه کودکستانیا فردا مدرسه دارن(همون خودم)!!نگاه!خنده!بدم میاد!

 

 

پنجشنبه

 

دیفرانسیل-هندسه-دیفرانسیل-عربی!تا 2:30!خیلی بد بود!برنامه هفتگی را هم دادن!افتضاااااااااااااح!همش توی دفتر واسه درست کردن برنامه!اما نشد!خیلی بد!خواااااااااب!یکم درس!حس درس ندارم!خستم!

 

 

 

 

پ.ن1:قول میدم و قول دادم قبول میشم!

 

 

پ.ن2:یه خبرایی داره از م ه ر ن و ش به دستم میرسه!یوهووووووو!من و مریم که فضولی ترکیدیم!

 

 

پ.ن3:آخ که چقدر دلم واسه این آهنگ تنگ شده بود مخصوصا وقتی میگه"یه تراژدی تلخ قصه عاشقیت میشه!"

 

 

پ.ن4:دوست جونام به خدا وقت کامنت گذاشتن ندارم!تو رو خدا یک سال اینجوری منو تحمل کنین.قول میدم که جبران کنم!دوست داشتین میتونین فراموشم کنین!!!!!!!!!!!!همتون را دوست دارم!وبلاگاتونم میخونم ولی نمیتونم نظر بدم!

 

 

پ.ن5:کمک کن تا ابد تنها به تو عاشق بمانم!

 

 

پ.ن6:قول میدم وقتی که نیستی عکست را بغل نگیرم!

 

 

پ.ن7:غصه نخور!سیاه نپوش!گریه نکن برای من!

 

 

موفق باشین

 

لیلا

 

+نوشته شده در جمعه ششم مهر 1386ساعت17:40توسط نارنجی | |