|
سه شنبه 27/6/86 تا ظهر خواب!واسه یه کاری پاشدم با مامان اینام رفتم بیرون ولی بازم بابام نه آورد توی کار!منم عصبیییییییییییییییییی چهارشنبه درس!ستاره!یکی از آشناهامون که رتبش 500 بود و الان هم کامپیوتر امیرکبیر قبول شده را بهش زنگیدم!کلی راهنماییم کرد!تا اینجای کار را که درست رفتم!تقریبا مثل اون!شایدم بشه گفت دقیقا پنجشنبه کلاس عربی!45 دقیقه زود رسیدم!رفتم نشستم توی دفتر!یوهو دیدم مدیرمون میگه لیلا خانوم میشه بری خانوم فلانی را صدا کنی؟!منم تعجب جمعه امروزم بی خیال روزه گرفتن پ.ن:واسم دعا کنین! پ.ن1:من قبول میشه! پ.ن2:بهاره جون شبکه 5 ما هماهنگ با تهران شکرانه را پخش میکنه!خیلی هم خوشگل و جالبه!واسه من که اینطور بوده!مخصوصا که تقریبا نصفیش توی تاجیکستان پر شده! پ.ن3:خدایا یه جوری بشه حال این مریم خوب بشه اگه نه منم افسردگی میگیرم ها! پ.ن4:دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه دوباره این دل دیوونه واست دل تنگه(وا؟چیشد من یوهو یاد این شعر افتادم؟!) پ.ن5:باورم نمیشه دستات توی دست من نباشن!تو در و دیوار خونه گرد تنهایی بپاشن!تو همونی که میگفتی تو دنیا هیچکی مثل من پیدا نمیشه!تو همونی که میگفتی قلبم مال تو باشه واسه همیشه!(اسفند 1384— آبله مرغان— 4 روز توی خونه بودن--- .......) چرا اشکام سرازیر شدن؟!تمام بدنم داره میلرزه! پ.ن6:تو معبود منی بگذار داد از دل بگیرم!پناهم ده که بر سقف حرم منزل بگیرم!تو دریایی و من تنها غریق مانده در باران!..... پ.ن7:امان از دست این معده کوفتی! پ.ن8:من نمیدونم اینا با چه انگیزه ای 3،4 تا بچه دور و بر خودشون راه میندازن!خداااای من فقط یکم عقل! پ.ن9:آخ جوووووووووووون چهارشنبه!!!!!! پ.ن10:یادش بخیر پارسال ماه رمضون!من و گوگولی و بچه ها!از سحر تا صبح چت میکردیم و کلی میخندیدیم و خوش بودیم! همونجوری نماز میخوندیم!همونجوری آماده میشدیم واسه مدرسه!همونجوری تمرین بعضی از درسامم حل میکردم!انگار همین دیروز بود!چقدر زود میگذرن لحظه ها!
پنجشنبه 22/6/86 روز اول ماه رمضان!ولی این آ ق ا ی و ن مسخره روزه های نصف بیشتر مردم را خراب کردن!ما که مطمئن بودیم روز اول!کلاس عربی!مدرسه جدید!کتابام را هم گرفتم!ماشالله به فیزیکش نمیشه نگاه کرد!یه قطر داره این هواااااااااا!ولی عوضش قطر کتاب گسستمون به اندازه اجتماعی راهنماییه!همش سخته!خونه!خواب!درس!افطار!چقدر موقع افطار را دوست دارم!بعدشم فیلم و درس!خیلی کم درس خوندم اعصابم خورده! جمعه آزمونی دادم که تا حالا چنین ترازی نداشتم!توی این دوسال به این اندازه پایین نشده بودم!خودم خندم گرفته بود شنبه کانون!با هزارتا اطوار کارنامم را نشون پشتیبانم دادم!فقط گفت چرا اینجوری شده؟!بی ذوق!یه ذره هم نخندید!آخه خودم از زور عصبانیت تا تونستم خندیدم!پشتیبان قبلم هم که بیشتر الان رفیقمه تا کارنامم را دید نزدیک بود از در کانون پرتم کنه بیرون یکشنبه درس!داداشی خرید(اول مهر نزدیک دیگه)!ستاره بازی!...... محضر!!!آخرش کار خودش را کرد!خدا به خیر کنه!از این به بعد چی میشه خدا میدونه دوشنبه درس!مریم!درس!سحر دوست دبستانم زنگید بهم!البته الان اون شوهر کرده پ.ن1:حالا من چَکار کنم؟!من چَکار کنم؟!چرا دیگه چارخونه را نمیزاره؟!دلم میخواد 10 بار دیگه برم"کلاهی برای باران"را ببینم!هنگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگامه!هنگگگگگگگگگگگگگگگامه! پ.ن2:امسال که نباید و نمیرسم فیلم ببینم فیلماش جالبن!آخه خدایی ساعتاش را ببین! 6:50 یه وجب خاک! 7:30 اغماء 9 شکرانه! 9:45 میوه ممنوعه! 11 روشنتر از خاموشی(شبکه اصفهان میزاره!با اینکه تکراری ولی خیلی دوسش دارم!وووووووی ملاصدرا!) من کی درس بخونم؟! پ.ن3:من قبول میشم! پ.ن4:خدایا خواهش میکنم خدایا تمنا میکنم یکم فقط یکم سلیقه توی وجود اینا قرار بده!آخه ما تا کی باید از دهاتی بازی اینا حرص بخوریم؟!آخه خدایی این همه پول خرج میکنین ولی دریغ از یه ذره فقط یه ذره سلیقه!خدااااااااااااا! پ.ن5:خدایا کمکم کن! پ.ن6:فکر کن خالم میگفت عشقیمم روزه میگیره!آخ که چقدر دلم واسه همشون تنگ شده پ.ن7:وااااااااااااای چقدر اغماء خوشمله
پنجشنبه 15/6/86 خاله اینا رفتن شمال!میخواستم باهاشون برم تهران و بعدش خودم برگردم اما نرفتم جمعه ساعت 4:30 صبح!دایی خول و چل و خیلی ببخشید نفهمم زنگ میزنه!تازه شماره خونشون را روی گوشیش دیده!همه را از خواب میپرونه!هرچی هم میگیم هیچ خبری نبوده خونتون،باورش نمیشه!اااااااه!هیچی نمیفهمه!ساعت 4:30 صبح؟!تلافی کردم و تا 12 خوابیدم!آخه تا 3 که بیدار!4:30 بیدار!وای!ظهر بیرون!خاله اینا رسیدن شمال!از پشت تلفن میگم ستاره لیلا کو؟؟؟میگه:دَف=رفت! بعدشم میگم ستاره الو؟میگه اَننی=الو!الهی من فدااااااااش بشم شنبه درس!تصمیم میگیریم بریم سینما!ناچارا" با نسرین!عصری که از خونه میای بیرون حتما باید ریخت علی را ببینی!ااااه!"کلاهی برای باران"!خیلی باحال بود یکشنبه درس!استخر!درس!به هر دری زدیم هوچکی نبود بیاد محلات!بنابراین محلات پخ پخ!میخواستیم بریم "نصف مال من نصف مال تو"اونم نشد!ماشالله به این شانس! دوشنبه میخواستم واسه یه کاری با مامان اینا برم شرکت بابایی تا ببینم جور میشه یا نه ولی اینقدر خوابم میومد که خوابیدم(ندا دارم جور میکنم!فقط دعا کن!)ولی خوب به مامانم سپرده بودم واسم پیگیری کنه!نمیدونم تا خدا چی بخواد!درس!درس!حوصلم سر رفته! ستاره!میگیم ستاره الو؟ میگه::اَننی!!الهییییییییییی من فداش بشم که این چند روزی که نیست دارم دق مرگ میشم!داداشی که به گریه هم افتاد!معلومم نیست کی برگردن!زنگ زدم شوهر خاله داییم گوشی را برداشت!اااه حالم بهم خورد!فقط یه سلام!همین! بعدشم مامانی!اونم همینجور!اصلا دوست ندارم باهاشون حرف بزنم!صحبت در مورد.....من و مامان و بابا!واقعا چرا میخواد این کار را بکنه؟!اگه بی خونش کرد چی؟! آخه رو چه حسابی؟!همه میگن اشتباهه ولی چون حالا واسش خریدش را میکنه باید این کار را بکنه؟!باید خودش را بی خونه بکنه؟! اگه بخواد هر دفعه یه جایی باشه من که حاضر نیستم اینجا بمونم!!!!خدا آخر و عاقبت این کار را به خیر کنه سه شنبه 7:30 صبح علیرضا!هرکاری کردم خوابم ببره نشد!با صدای زنگ خونه از خواب پرونده بودم!بیدار شدم!صبحانه خوردم و رفتم دوباره خوابیدم!بعدشم درس!بعدازظهر کانون بودم!سپیده ها!سرور!فیلم نفرای اول کنکورای ریاضی،تجربی و انسانی را واسمون گذاشتن! خیلییییییییییییییییییییییییی جالب بود!تا تونستم خندیدیم!آخه به نفر اول کنکور تجربی میگه توی این مدت درس خوندن خسته یا ناامید و کسل میشدی؟!گفت بله!گفت چقدر طول کشید تا خوب بشی و درس بخونی؟!گفت دو روز!ولی خوب توی همون دو روز هم روزی 6 ساعت درس میخوندم!اینجا بود که دیگه خود مدیر گروهمونم از خنده منفجر شده بود چهارشنبه تا 12 خوابیدم!آی کیف میده!ولی فکر نکن من درست بخوابم تا 12 ها!نوچ!نمیشه!مثلا امروز وسطش مامانم اومده بالا سرم و داره با تلفن حرف میزنه بعدش::: من---بله؟(توی همون خواب) مامانم-لیلا شماره گوشی شوهرخاله و دایی چنده؟! من--- شوهرخاله:........ دایی:................ مامانم-(داره واسه پشت خط تکرار میکنه!) من---کیه؟! مامانم-(با ادا و اصول میفهمونه که بعد میگم!) من---بگو کیه دیگه؟؟؟کیییییییییییییییییییییه؟؟؟ مامانم-زندایی! من نمیدونم توی این خونه دفتر تلفن نیست مامانم-لیلا؟لیلا؟کلید در کمدت کو؟؟؟؟ من---ول کن بیدار شدم هرکاری داری انجام بده! مامانم-اااه چرا در کمدت را قفل میکنی!این مسخره بازیا چیه؟! من---................. ای بابا چیکار به کمد من دارین پ.ن1:وقتی میبینم و میشنوم که مدارس تهران چقدر کار میکنن با بچه هاشون اعصابم خورد میشه چرا ما مثل اونا نیستیم؟؟؟ شیطون میگه این یک سال بلند بشم برم تهران! پ.ن2:باز بوی ماه رمضان به من خورد و من کلیه دردم شروع شد!کاش مثل پارسال نشه که مجبور بشم 2 تا از روزه ها را به خاطر کلیه درد بخورم که بد میشه!تازه همینجوریش هم موندم چه جوری درس بخونم!پسرداییم که کنکوریه امسال نمیگیره چون میخواد درس بخونه!!!!!!!!!!!!ولی من اصلا دلم نمیاد!تا خدا چی بخواد! پ.ن3:شوهرخاله تولدت مبارک!20! پ.ن4:من قبول میشم! پ.ن5:دونه دونه دونه یه دنیا میدونه من عاشقم عاشق تو یکی یه دونه! پ.ن6:بارااااااااان،این چنین دل منو برده(بردی؟!)! پ.ن7:نفیسه جون تولدت مبارک! پ.ن8:تصویب شد!به احتمال زیاد با بابام میرم مدرسه و میام!حالا هم که جاش باحال شده خیلی بد مسیر شده!اما من کوتاه نمیام!خود بابام باید قشنگ منو بچرخونه توی شهر بعد ببره خونه! پ.ن9:خالم گفته عشقیم کنکور آزمایشی آزاد را مکانیک تهران قبول شده!اصلا نمیتونم قبول کنم!فکر نکنم راست باشه!اگه راست باشه چی؟!یه موقعی من باهوششون بودم!خدایاااااااااااااااااا نه!من چون همه رشته های بالا را انتخاب کرده بودم قبول نشدم! عشقیمم رشته هاش بالا بوده!یعنی راسته که قبول شده؟!دارم واقعا دق مرگ میشم! پ.ن10:داداشی این چند روز هرچی گربه میبینه میره جلو و میگه پخخخخخخخخخخخخخخخخخخ!!!بیچاره گربه ها از ترسشون سه کیلومتر میپرن هوا و فرار میکنن!بیچاره گربه ها! پ.ن11:این چند وقت شبکه اصفهان سریال وفا را نشون میداد!تموم شد!خیلیییییییییییییییی خوشگله!محشره!دلم نمیومد نبینمش با اینکه تکراری بود!کاش همه عشقا مثل عشق وفا و ژوبین بود!یه عشق افلاطونی! عشق است و آتش و خون داغ است و دردِ دوری کی میتوان نگفتن کی میتوان صبوری؟
چهارشنبه 7/5/86 دیر بیدار شدم که لااقل بهونه واسه نرفتن خونه مامانی اینا داشته باشم!اونا که رفتن نشستم به درس خوندن!اصلا حوصله دیدن ریخت نحسش را نداشتم(داداش مامانم را میگم)!عصری مامانم با شوهر خاله اینا اومد و گفت میخوان برن بیرون!شوهرخاله هم میگفت بیا بریم و ما تنهاییم و ...!من و مامان و داداشی!رفتیم دم زاینده رود!(همون جا که دایی اینا همیشه میرنا!همین دایی احمد خودمون پنجشنبه درس!مریم عمو!درس!بچه داداش شوهر عمه توی دریا غرق شده! پسر دوست بابام هم بود!باباش با بابام خیلی صمیمی بود! 18سالش بود!خداااااااااااااااااااااااااااااایا واسه هیچ خونواده ای نخوااااااااااااااااااااااااااااااااه! جمعه رفتم آزمون!بازم پسرفت!مهم نیست چون من الان سوم نمیخونم!یکی از دوستای دبستانم را پیدا کردم!خیلی ذوقیدم!چند سال بود گم کرده بودمش!بابا رفته بود خاکسپاری!میگفت باباش دیوونه شده بود!میگفت عمه هاش خودشون را تیکه و پاره کردن!چقدر حالم گرفتس!چقدر حالم گرفته شد!مامانم هم که هر موقع از خواب بیدار میشه میگه توی خواب فقط اون پسر جلوم بود!تا شب هم فقط درس خوندم!مامانی اینا برگشتن! شنبه رفتم کانون ولی به دلیل بی نظمی دست از پا درازتر برگشتم!یه زنگ هم زدم مدیر کانون و کلی دعوا کردم!هم خودم هم مامانم هم بابام!اینقدر کیف میده اینجوری دعوا کنی!حال میکنم!مامان اینا رفتن مراسم ختم!خدایا واسه هیچ خونواده ای نخوااااااااااااااه! مامانش که گیج گیج!خواهر بزرگش دیوونه!عمه هاش خودشون را کشته بود و صورتاشون زخمی بوده!دختر عمه خودم هم که سِرم بهش وصل کردن!بابام میگفت باباش عین دیوونه ها هی تو کوچه ها راه میرفته!تازه هی به بابای من هم گیر داده بوده ناهار بیا بریم خونمون و ......!هزار و یه حرف دیگه که اصلا مربوط نبودن به هم!واقعا دیوونه شده!بسه دیگه!کیبوردم داره خیس میشه!بابام میگفت س ر د ا ر * ر ا د ا ن هم اومده بوده!خوب اصفهانیه و بچه محلمون!(خیلی خوشم میاد ازش یکشنبه صبح رفتیم آتلیه!من و خاله و شوهرخاله و داداشی و ستاره!اینا همه آدم واسه یه بچه 9 ماهه رفتیم!ماشالله حالا مگه ستاره میخندید!کفرمون در اومد!به قول یارو گروه خنده بودیم!بهتر بگیم من و خالم و داداشی گروه دلقک ها بودیم تا بلکی ستاره بخنده دوشنبه با مریم حرفیدم!درس!از ساعت 5 تا 7:30 کلاس عربی!شب بود دیگه!سی و سه پل!زاینده رود!کلی مسافر اومده!چقدر شلوغ!یکم پیاده روی بعد از این همه نشستن و درس خوندن کیف میده!ستاره!یاد گرفته بود که دست بده!میگفتم ستاره دست بده همون موقع باهام دست میداد!الهییییییییییییییییی من فداش بشم سه شنبه چه خوابی!!!!!(ع) چهارشنبه فقط درس!آرشی اومد اینجا با خواهرش!عصر هم خاله جونم اومد!شب که همشون بودن میخواستم برم بالا اما نرفتم!حسابی حوصلم سر رفته!مامان بزرگم هم زنگ زد و میگفت که بابای همون پسری که غرق شده چند روز پیش نقل خریده و رفته خونه و وسط خونه ایستاده به رقصیدن و میگفته بیاین عروسی پسرمه!!! پ.ن1:خالم اینا میخوان برن شمال!به ما هم گیر دادن ب ن ز ی ن ت و ن با ما بیاین بریم!(ماشالله طرفدار!البته مشکل ب ن ز ی ن نیستا!)ولی با این اتفاااااااااق بابام میگه دیگه شمال نمیبرمتون!بابام به اندازه کافی از شمال و دریا بدش میومد دیگه حالا که ............!خدایا خودت به خونوادش صبر بده! پ.ن2: کلی آدم اینجا نشسته پارچه سیاه کی دمِ در بسته؟! پ.ن3:پدرم در اومد تا چسب ناخونام پاک شد!اَه!مردشور این قرتی بازیا را ببرن!آخه من که اصلا حوصله این چیزا را ندارم،یکی نیست بگه مجبوری؟! پ.ن4:تولدت مبارک سمیرا جونم! پ.ن5:فدای سرت اگه دلمو شکستی میگن عاشق یکی دیگه هستی! پ.ن6:سایتو بردار و از اینجا برو نمیخوام ببینمت دیگه تو رو ! یادمه یه قصر شیشه ای برات ساخته بودم تو دل ترانه ها! پ.ن7:چشمات واسه من،نگات واسه من،تا حرف میزنی صدات واسه من،تا ناز میکنی ادات واسه من،حتی گل خنده هات واسه من! خیلی دوست دارم این آهنگو و خیلی دوست دارم گوشش بدم اما دوست ندارم با گوش دادنش یه سری چیزا یادم بیاد! پ.ن8:یه راه راست پیدا کن٬دارم سرگیجه میگیرم! پ.ن۹:دلم واسه وحید٬الهام٬امیرعلی٬یه سری بچه های مدرسمون٬مهتاب و دوستای راهنماییم حسابی تنگ شده! پ.ن۱۰:خدایا به امید خودت! پ.ن۱۱:این تیکه شعرها فقط واسه اینه یادم باشه چه موقع چیا گوش دادم!بی خیال فکرای دیگه بشو! پ.ن۱۲:همین الان که من دارم آپ میکنم آرشی اینا رفتن! پ.ن۱۳:من قبول میشم موفق باشین لیلا
چهارشنبه 31/5/86 به زور از خواب بیدار شدم!چشام سنگین شده بود!بدن درد داشتم!خفن سرما خوردم!آخه کی تو این هوا سرما میخوره؟!صدام گرفته!کلاس شیمی!مائده!با مریم رفتیم کلی خرت و پرت خریدم!خوش گذشت!مریم رفت!منم داشتم میومدم خونه،عشقولی مریم را دیدم!فکر کن!اما مریم نبود!مهتاب!خواب!با نسرین اینا شهر بازی!خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی کیف داد!همه بازی ها را رفتم!واقعا یه سریش وحشتناکه ها!اما من که این چیزا حالیم نیست!با اینکه توی 3 سالگی یه بلای بدی به سرم توی شهربازی اومده که خیلیییییییییییییییییییییییییییییی شانس آوردم زنده موندم پنجشنبه از بس هرروز صبح زود بیدار شدم یه روزم که تعطیلم 8:30 باید بیدار بشم!چقدر حرصم گرفت که خوابم نبرد!یکم رفتم پیش ستاره!آخه روز قبل هم ندیده بودمش!بعدشم رفتم مدرسه!همه کلاسامون تعطیل شده اما به خاطر این عربی مزخرف باید بریم مدرسه!تا هم کلاس تموم شد دیدیم هیچکی تو مدرسه نیست ریختیم توی دفتر و پای تلفن به شیطونی!چقدر خندیدیم از دست یه بچه ها!دبیر تاریخ و جغرافی راهنمایی!خونه! استخر!وااااااااااای دبیر فیزیک دبیرستانم را دیدم!بیچاره آب شد از خجالت!به من چه!بعدشم کلاس ریاضی!داشتم خستگی میمردم!تو مدرسه داشتم از دفتر میومدم بیرون(فکر کن چراغا خاموش در دفتر هم بسته بود)یوهو من در را باز کردم اومدم بیرون که دیدم دبیر دیفرانسیلمون رو به رو در داره با گوشیش حرف میزنه!یه نیگاهی کرد!منم گفتم ببخشید استاد دوستای منو ندیدین؟؟من توی دفتر رفتم به مامانم زنگ بزنم!!گفت کیا؟؟؟گفتم ایناهاشون!تابلو بودا!تاااااااااااااااازه عصری با ندایی جونمم یک سال شد!پارسال همین موقع!چه روزی بود.1 شهریور 1385!هیچ موقع یادم نمیره!شوهر خالم داشت میرفت سربازی!اون موقع ستاره هنوز نیومده بود توی این دنیا!چه روزی بود!هممون داغون بودیم!چقدر گریه کردم!چقدر بغض داشتم!بعد از ظهرش که رفتیم ترمینال همه گریه میکردن!خالم را نبردیم چون باردار بود واسش همینجوریش سخت بود چه برسه به اینکه میومد اونجا!من ، مامانش ، خالش ، بابابزرگم ، باباش ، مامانم ، خواهرش، همه گریه میکردیم!دست خودمون نبود!من که همینطور اون وسط نشسته بودم و زار میزدم!هیچ موقع یادم نمیره!اینقدر گریه کردم که آرشی با این همه بی احساس بودنش اومد گفت این چشه؟؟چرا اینجوری داره گریه میکنه؟؟؟!دست خودم نبود!دقیقا 6 ماهی میشد که اومده بودن طبقه بالای ما!عادت کرده بودیم!بالاخره شوهرخاله من و شوهر خواهر مامانم و داماد مامان بزرگم اینا و پسر مامانش اینا بود!هممون دوسش داشتیم!نمیتونستیم تحمل کنیم!عصرش با این حالم رفتم بیرون!با یه سری از دوستام!با یه سری از دوستام که ندیده بودمشون و دوست داشتم ببینمشون!کاش نرفته بودم!اما چرا خوب شد رفتم!چون دلم میخواست برم!اگه یه سری چیزاش را فاکتور بگیریم خوب بود!هیچ موقع چنین روزی را یادم نمیره!(خواستم لینک مطلب پارسال را بزارم ولی چون یه سری چیزایی بود که نمیخواستم تکرار بشه نزاشتم جمعه یکم درس خوندم!مامانی اینا اینجا بودن!عصری خونه مامان بابام!خونه مامانی!کاش نرفته بودم!نمیخواستم اینجا بنویسم ولی مینویسم تا خالی بشم!می نویسم تا یادم باشه شنبه صبحی ساعت 9 بود داداشی بیدارم کرد که عشخت را داره تلویزیون نشون میده میخوای بیا ببین!خدایی اصلا حس بیدار شدن نبود ولی به خاطر شننننننننننننننبببببببببببببببببببببه باید میرفتم!پای تلویزیون بودم ولی چشمام نیمه باز بود!حیفم میومد خواب از سرم بپره!تا اینکه عشخولی رفت منم رفتم!آره دیگه لالا!یه یک ساعت بعدش بیدار شدم!جو خونه هنوز بد بود!یکمی درس خوندم!یکم هم ستاره اومد پایین که خوابید!بعد از ظهر هم تا تونستم خوابیدم!تازه یه خوابای خوبی هم میدیدم که دلم نمیخواست بیدار بشم! وسطش هم که میپریدم بالا و میفهمیدم دارم خواب میبینم دوباره میخوابیدم تا بلکه به واقعیت تبدیل بشه که نشد!بعدش هم نشستم به درس خوندن!یکم با دوست جون نانازیم حرفیدم!بی معرفت شده!نه بابا شوخیدم!یکم هم با مریم حرفیدم و تحریکش کردم!خوب به من چه؟!صلا انتظار چنین برخوردی نداشتم!از مریم نه ها!!!!!!!بعدشم درس!یه سر هم رفتم بیرون ببینم واسه تولد مریم چی گیرم میاد هوچی نبود!آخه من وقت ندارم بخوام برم اصفهان و زیر و رو کنم!بابام هم جریان دیروز را فهمید و از اونجایی که با داییم بد بود و زمینه داشت یه باره بدتر شد!فقط به خاطر بابابزرگم و قلب دردشه که چیزی نمیگیم!هم من هم بابام! یکشنبه بازم داشتم یه خوابای باحالی میدیدم که پریدم بالا!چقدر خندیدم!درس!استخر!خواب!درس! دوشنبه تولد مریم جیگمل خودمه ساعت 8:30 از مدرسه زنگ زدن که کلاس دارین!منم که خواب!مامانم اومد بالا سرم و از اونجایی که خودم بیدار شدم(گفته بودم باهام کار داشته باشن خود به خود بیدار میشم)مامانم هم گفت گوشی با خودش صحبت کنین!منم عصبی داد زدم و گفتم من نمییییییییییییییییییییییرم سه شنبه حس میکنم اعتیادم برگشته!بازم افتادم به وبلاگ خونی و ول کنم نیستم!درسمم خوندم ولی یه حسی دارم!با اینکه فقط شبا اونم 1 ساعت پای سیستمم ولی حس میکنم دارم میشم آدم قبل!یه خواب خیلی بدی هم دیدم!اما همین حالا یادم رفت!صبح زنگ زدن و گفتن خطهای ADSL منطقمون وصل شده!حالا باید مخ باباهه را بزنم!(ندا چیکار کنم دو تاش که نمیشه؟؟؟میشه؟؟؟سخته!با اینکه یکیش با خودمه ولی همینجوریش هم دارم خودم را میکشم تا راضی بشن پ.ن1:ببین چه خوشمله! لینک! یادت نمیاد! پ.ن2:مسیر مدرسمون خیلیییییی بد شده!کاش لااقل رفته بود اونجایی که میگفتن میخواستیم بریم اما نشد!اونجا خیلیییییییییییییی باحال تر بود!فکر ککککککککککککککککن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!اینجام باحاله ها اما نه مثل اونجا! پ.ن3:بازم این آشغال پیداش شد! پ.ن4:من قبول میشم! پ.ن5:آی آدما آی آدما پنجره ها را وا کنین مهربونی تو کوچه هاس همدیگه را صدا کنین! پ.ن6: مریمی خواهری من تولدت مبارک عزییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییزم! پ.ن7:گفتی تموم لحظه هات به یاد من تموم میشه گفتی چشای خوشگلت ماله منه تا همیشه!! پ.ن8: آخه دیگه نمیتونم کنار تو باز بمونم خاکستر جدا کرده تو رو از من مهربونم!
|
About
فعلا هستم...!
Archivesشهریور 1387فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 Specific |